خوندم..پستت رو خوندم مهشید و۱ جاهایی بد بغض کردم.
میدونی آدم رکی هستم(هرچند 2 بهش گفتی تحقیر بقیه)!!!.
میدونی بدم میاد از اینکه 1 ماجرا زیادی کش پیدا کنه...
اما اینبار میگم و بعدش سکوت میکنم..میگم تا بفهمی چیزهاییی را که نمیدونی که بدم میاد از اینکه وقتی دلخوری ازم صاف همون موقعه نمیگی...که میزاری بمونه که بشه 1 خاطره که اگه همون وقت بگی حل میشه و هنوز نفهمیدم چرا نمیگی...
من عشق رو قبول دارم بهش ایمان دارم اما اگه تحقیرت کردم!!!اگه مث بقیه نتونستم بگم عشقت معرکه است برای این بود که میترسیدم از این روزایی که پیش اومد که اگه اونروزا مث بقیه بودم الان عزیز بودم ....ولی ترجیح دادم بد باشم ولی تو کمتر آسیب ببینی..
اگه میرم اصفهان به خاطر آرامشش دوسش دارم..واسه اینکه دلم بگیره مث خر از حونه میزنم بیرون بعد میبینم وسط میدون امامم .واسه اینکه تک و تنها راه میرم توی فردوسی و سعی میکنم حدس بزنم هرچنار چند سالشه..واسه اینکه دوست ندارم هرجا میرم 1 رو بشناسم که باید ملاحظه کنم چطوری باشم که نتونم لب جوب بشینم که نتونم 1مانتوی پر از شعر رو با 1 شال سبز و 1 جفت کفش آبی بپوشم که هیچ ربطی بهم ندارند....
مریم....مریم خواهر من و من احترام میزارم به خواستش...همین
شعار!!!نمیدونم چی گفتم که به نظرت شعار اومده...
آره گاهی مینا میشم و واقعا به نظرم لازمه
فکر میکردم میدونی نشون دادن دوست داشتنم چطوریه!!!!شاید باید تغییر بدم نشون دادن دوست داشتنم رو!!!!
شاید لازمه صاف و مستقیم بگم دوست دارم،واسم با ارزشی.به همین صافی....مهشید
نوشته شده توسط من در سه شنبه سوم آبان 1390 ساعت 22:18 موضوع | لینک ثابت
من از کارهای خدا سر در نمیارم....نه تها من بلکه بسیاری از دانشمندان جامعه شناس و متخصصان تغذیه هم سر در نمیارن...آخه خدا جونم ترسیدی که نعمتهات بمونن که همچین موجود شکمویی رو خلق کردی....
حالا این به کنار...
آخه خدا،اینقدر ناز نازی دیگه چرا؟؟؟؟
والا من سر در نمیارم از کارهات خدا...
.
.
.
.
دوست شکمو و ناز نازی و همیشه خندون من اومدنت به این دنیا مبارک...:)
نوشته شده توسط من در شنبه بیست و یکم خرداد 1390 ساعت 11:30 موضوع | لینک ثابت
یادت باشه نه وحید نه راستین هیچکدوم خدا نیستن که بتونن راجبع کسی قضاوت درستی داشته باشن..دید اونها شاید غلط باشه.تو مشکل این روزهات اینه که خودتو باور نداری و تا وقتی اینجوری باشه کسی هم تو را باور نمیکنه.....محکم باش...اگه خم شدی اونقدر به پاهات ایمان داشته باش که باز بلند بشی..فکر کن اما منتطقی....بگو 3 سال فکر کردم مرور کن همه چیز رو وبعد راضی بشو که بره کنار ببین راضی بشو خودتو مجبور نکن...
بحث رحمان کاملا جداست...یادته ار کی بهت گفتم رحمان آدم قابل اعتمادی نیست...گفتم ازش بدم میاد...اگه معماری شادت میکنه بهش بچسب با تمام وجود...معماری فوق العاده است...وقتی ناراحتی تمام خشمت رو میاری توی طرحت..میاری روی خط هات...میاری روی دفترت...معماری واقعا آروم میکنه اگه بهش بها بدی....
نوشته شده توسط من در چهارشنبه هجدهم خرداد 1390 ساعت 18:39 موضوع | لینک ثابت
جالبه..باز هردو برگشتیم وبلاگهامون....اینجا خیلی آرومه..اینجا مال خود خودته....وقتی تنهایی داره خفه ات میکنه میای اینجا....مینویسی اینجا که بغضت تمام بشه....
حالا اینجا میخوام واسه تو بنویسم...واسه تویی که خیلی پاکی خیلی و قسم میخورم هر ضربه ی بخوری از این پاکی....
قبلا هم بهت گفتم گاهی آدم باید باور کنه خیلی چیزها رو،چیزهایی که نمیشه تغیرشون داد....اونم بد بودن دنیاست..بیمعرفت بودن 99% آدمای اون...
میدونم چه حسی داری این روزا ولی نمیتونم ادعا کنم درکت میکنم..چون هیچ وقت اینجوری که تو 1 نفر رو دوست داری،دوست نداشتم....شاید چون به قول خودت همیشه سعی کردم عقلم بیشتر از حسم کار کنه...
میدونم وقت خوبی نیست واسه نصیحت کردن...اما لازمه
لازمه یادت بیارم ممد خوب یا بد ...باید از 1 جایی به بعد تمام بشه...میدونم سخته ولی لازمه آدم گاهی خودشو مجبور کنه گریه کنه...بی وقفه گریه کنه تا بعد به زندگی عادی برگرده...
لازمه 1 گوش آدم در بشه و اون یکی دروازه....اهمیت ندی به حرفهای آدمای دور و ورت....
لازمه خود خودت باشی...خود خود پاکت...
بزار باز بشی اون کرکس خوبی که بودی نه این کرکسی که این روزا شدی...
مطمئن باش کنارتم...حتی اگه روزی 100 بار باهم دعوا کنیم...حتی اگه توی 100 تا چیز نظرمون فرق کنه.....
کنارتم کرکسی...![]()
پ.ن: چرا همه کامنتهات خصوصآ؟؟؟
نوشته شده توسط من در یکشنبه پانزدهم خرداد 1390 ساعت 11:40 موضوع | لینک ثابت
دارم گریه میکنم...مثل ۱ بچه...باورم نمیشه این ۴ سال تمام شد...۴ سالی که جزو بهترین سالهای زندگیمون بود...۴ سالی که با حنده هم خندیدیم و سعی کردیم وقتی ۱ ناراحته هواشا داشته باشیم تا باز بخنده....وقتی دلمون گرفت باهم حرف زدیم بدون اینکه فکر کنیم ساعت چنده..بدون اینکه فکر کنیم طرفمون دختر یا پسر...۴سالی که همه شدیم دوستای خوبی که سعی کردیم همیشه پیش هم باشیم...۴سالی که با تمام وجود لحظه لحظه اش رو دوست دارم...حتی تمام دعواها سر عقب انداختن تحویل....سر انجام ندادن تکلیف...تمام لحظاتی که سر کلاس نقشه میکشیدیم واسه دست انداختن استادایی که چیری بلد نبودن...اسمس هایی که سر کلاس رد و بدل میشد که پاشید بریم...خفه کردن خودمون برای اینکه نمره سقف رو بگیریم...
لحظه لحظه اش رو دوست دارم.....اون ترمهای اول که همه آقا و خانوم فلانی بودیم و با کلی دنگ و فنگ شماره همدیگه رو میگرفتیم...تا این ترم آخر که بعد از دانشگه میریم بیرون باهم...حالا که همه شدن با اسم کوچیک...حالا که آخرین نفراتی هستیم که از دانشکده میریم تا خودمون لامپهای دانشکده رو خاموش کنیم....
همه قول میدیم همیشه مثل این روزا باشیم ولی نمیشه....همه میدونیم نمیشه چون دیگه نمیشه هر روز بیایم دانشکده حتی اگه کلاس نداریم...نمیشه بشینیم روی پله ها و حرف بزنیم....
گریه نمیزاره بنویسم...
نوشته شده توسط من در جمعه سیزدهم خرداد 1390 ساعت 11:50 موضوع | لینک ثابت
این روزا آرومم...حتی آروم تر از اون چیزی که باید باشم....هیچ چیزی نگرانم نمیکنه حتی ۲تا تحویل پروژه توی ۱ روز....
من و این همه آرامش....
نمیدونم از کجا اومده این آرامش ولی خیلی خوبه...
مرسی خدا ![]()
نوشته شده توسط من در سه شنبه دهم خرداد 1390 ساعت 12:9 موضوع | لینک ثابت
من لعنتی چرا از خودم انتظار الکی دارم؟؟؟؟
آخه منی که اصلا واسه ارشد نخوندم چرا باید اینجوری زانوی غم بغل بگیرم با دیدن نتیجش؟؟؟؟؟
اههههههههههههههههههه......
تنها انرژی مثبتی که میتونم بدم اینه که:سال دیگه خود خود هنرهای زیبا....یا دیگه بهشتی و علم و صنعت....
بازم مثل ۱ فرشته به دادم رسیدی امروز....نگفتم چقدر ناراحتم نگفتم بغض داره خفم میکنه...ولی باز به دادم رسیدی....
گاهی حس میکنم من سیامکم و تو شهرزاد توی فیلم تنها ۲بار زندگی زندگی میکنیم.....
نوشته شده توسط من در یکشنبه یکم خرداد 1390 ساعت 16:48 موضوع | لینک ثابت
چرا نمیشه شناخت آدما رو؟
چرا آدما خودشون رو ۱ جوری غیر از اونی که هستن نشون میدن؟
چرا؟
نوشته شده توسط من در یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390 ساعت 18:12 موضوع | لینک ثابت
باز گیر کردم توی ۱ موقعیت بذ....باز شدم همون آذمی که چنگ میزنه به در و دیوار که نشینه..که وایسه...که محکم بمونه.....
نمیفهمم چرا همیشه اینجوری میشه؟؟؟۱ دوره خوب و بعد همه بدبختی های عالم سر من اونم تنهایی......
میگم آدما خسته نمیشن اینقدر همه جوره اذیت میکنن؟؟؟
بعد نوشت: مرسی که هستی.....هروقت باهات حرف میزنم بینهایت شاد میشم.....هروقت هستی میدونم ۱ آدمی که پر از انرژیه هست.....مرسی واسه بودنت...مرسی که با وجود همه درسهات که میدونم واست خیلی مهمن...با وجود همه کارهات باز هستی....یادم نیست چند وقته میشناسمت...ولی مرسی واسه همه این مدتی که هستی...واسه لحظه لحظه اش دوست خیلی خوبم...(تکبیر)
نوشته شده توسط من در یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390 ساعت 19:50 موضوع | لینک ثابت
چرا گاهی آدما نمیخوان بفهمن؟
نمیفهمن که دنیای من با دنیای اونها فرق میکنه....
که من هم خسته میشم گاهی...
که منی که تو ذهنشون محکمم..کم میارم...
به خدا من هم کم میارم گاهی...
![]()
نوشته شده توسط من در دوشنبه دوم اسفند 1389 ساعت 18:32 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

"کسی که بر سر خود سقف میکشد محرم حریم ستارگان نیست...."
فهرست اصلی
اهالی
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY